مجله شماره 121

 

 

واکنش ایرج قادری به شایعه مرگ خود

ایرج قادری
ایرج قادری

در حالیکه شایعه درگذشت ایرج قادری در هفته قبل در محافل هنری و تعدادی از رسانه‌ها مطرح شد نهایتا خود ایرج قادری به این موضوع واکنش نشان داد. ماجرای پخش شایعه خبر مرگ ایرج قادری که به صورت پیامک چهارشنبه شب در گوشی تلفن‌های همراه اهالی سینما رد و بدل شد و بسیاری را نگران کرد به واکنش قادری انجامید و وی در این خصوص گفت: نمی‌دانم چه کسانی این شایعات را مطرح می‌کنند و از مطرح کردن آن چه لذتی می‌برند؟ با شایعه شدن خبر درگذشت من لحظات سختی بر بستگان، نزدیکان و خانواده من گذشت.

قادری در ادامه عنوان کرد که این روزها در سلامت کامل به سر می‌برد. ایرج قادری این روزها فیلم سینمایی پاتو زمین نذار را بر پرده سینما دارد.

 

 

ایرج قادری: سناریوی خوب بدهید تا فیلمی مثل تاراج بسازم

ایرج قادری
ایرج قادری

آزاده کریمی: ایرج قادری گفت وقتی گفته‌ می‌شود كه من می‌توانم باز هم فیلمی مثل تاراج بسازم، به‌ این توجه كنید كه سناریوی آن فیلم، خوب و تأثیرگذار بود و من آن را ساختم. به من سناریوی خوب بدهید تا بسازم.

ایرج قادری كه این روزها فیلم پاتو زمین نذار را روی پرده سینماها دارد، در گفت‌‌و‌گو با خبرنگار سینمایی فارس با اشاره به مضمون اجتماعی آن، گفت: معضلی كه پاتو زمین نذار به تصویر می‌كشد، چیزی است كه جامعه ما به آن مبتلا است و خیلی‌ها این گرفتاری را دارند و در خانواده‌یشان آن محبت و مهربانی كه می‌خواهند را پیدا نمی‌كنند و به همین دلیل، بیرون از خانه به دنبالش می‌گردند و بدم نمی‌آمد فیلمی در این مورد ساخته می‌شد.

وی ادامه داد: در سكانسی از فیلم دختر خانواده به مادرش می‌گوید كه تو مادر خوبی برای من بودی، اما آیا همسر خوبی هم بودی؟ آیا توجه به همسرت داشته‌ای؟ فیلم و داستان ما همین است. پاتو زمین نذار می‌گوید زندگی آدمها باید دو دو تا چهار تا باشد.

قادری به فارس گفت: این فیلم داستان مرد محترمی است كه خانواده‌‌‌دار است و آدم درستی است ولی رشوه می‌گیرد و گرفتار می‌شود. شخصیت این مرد یك فرد موجهی است كه احساس می‌كند یك چیزی را گم كرده وقتی به خانه می‌آید به اون مثل یك ماشین حمل پول نگاه می‌كنند.

وی تأكید كرد: فكر می‌كنم تمام واریاسیون‌های قصه، نشان می‌دهد كه زندگی آدم‌ها باید دو دو تا چهار تا باشد و براساس یك میمنتی كه زندگی‌شان را شروع می‌كنند، ادامه هم بدهند و همه چیز را به دست فراموشی نسپارند. نه این كه خانم خانه فقط به فكر سرخ كردن سیب‌زمینی باشد و پسری كه برایش زحمت كشیده‌اند، فقط به فكر فوتبالش باشد.

 

ملودرام مثل یك سوپر ماركت است

خسته شدم از سؤال‌هایی كه می‌گویند: شما پرتقال بیشتر دوست دارید، با باقالا؟ وی در پاسخ به این سؤال كه چرا به سینمای ملودرام علاقمند است، گفت:‌ خسته شدم از این سؤال‌هایی كه می‌گویند شما پرتقال بیشتر دوست دارید، با باقالا؟ فیلمسازی سلیقه‌ای است، مثلا فیلمسازی من باید چگونه باشد؟ اگر كمدی باشد، من خیلی به آن راغب نیستیم. اكشن باشد كه تا بخواهید ساخته‌ام. در این بین، ملودرام مثل یك سوپر ماركتی است كه شما هم مغازه‌ات را داری و هم مشتری‌ات را، چون مردم باید همیشه از شما نان و گوشت بخرند.

وی در پاسخ به پرسش كه با توجه افزایش روند تولید فیلم‌هایی با موضوع خیانت، دست به ساخت پاتو زمین نذار، زده است، گفت: من اصلا چیزی از این جریان نمی‌دانم و هر موضوعی كه انتخاب كرده‌ام‌، چیزی بوده كه صلاح دیده‌ام آن را بسازم.

 

فیلمنامه خوب بدهید تا بسازم

كارگردان فیلم تاراج در ادامه به فارس گفت: شما به من یك زمین بدهید تا در آن یك خانه بسازم. وقتی یك زمین به من می‌دهید در پاچنار و ما هم مجبوریم خانه‌یمان را آنجا بسازیم. وقتی می‌فرمایید كه من می‌توانم فیلمی مثل تاراج را بسازم، برای این است كه سناریوی خوب و تأثیرگذاری بود و من ساختم.

قادری گفت: یكی از پخش‌كننده‌های سینما می‌گفت اگر همین الان فیلم تاراج را به من بدهند با یك فیلم روز دیگر، پخش تاراج را قبول می‌كنم.

وی افزود: از یكی از دوستان می‌پرسیدند، چرا این فیلم‌ها را بازی می‌كنی، می‌گفت آقا من چطوری نان بخورم؟ حالا من این را نمی‌گویم ولی به هر حال فیلمنامه‌ای موجود نیست. اگر هم بخواهم خودم بنویسم، نگارش فیلمنامه انرژی و زمان می‌خواهد، باید بروی و بیایی، صحبت كنی و ارشاد دارد، مشكل است.

این كارگردان و بازیگر قدیمی سینما گفت: به من یك فیلمنامه خوب بدهید تا كار كنم، یك فیلمنامه‌ای كه مایه داشته باشد، نه اینكه داستان یك خطی باشد كه مثلاً یك مردی است كه بچه‌اش را دوست دارد و بچه‌ می‌رود و در دنیا غرق می‌شود. فیلمنامه‌ای از همه جنسی برای مردم داشته باشد.

 

با انتشار اخبار كذب خانواده‌ام را آزرده خاطر كردند

ایرج قادری كه به دلیل انتشار اخباری مبنی بر درگذشتش در حین گفت‌وگو مكررا تلفن‌ همراه و دفترش زنگ می‌خورد، در این باره گفت: متأسفانه كسانی كه هیچ احساس مسئولیت نمی‌كنند، این اخبار كذب را با اس‌ام‌اس پخش می‌كنند. نمی‌دانم این افراد دیگر آزاری دارند و از اینكه خبر مرگ كسی را بدهند خوشحال می‌شوند. حتی به این فكر نمی‌كنند كه ممكن است خانواده آن فرد را نگران كنند.

وی افزود: خیلی‌ها به من لطف دارند و تماس می‌گیرند و این روزها نیمی از وقت من صرف این جریان شده است. برای كسان دیگری هم این شایعات را منتشر كرده‌اند.

 

وظیفه ماست كه جوانان را به سینما معرفی كنیم

قادری در ادامه سخنانش گفت: یك نقل قولی است از آقای افخمی كه به نظر‌م خیلی قشنگ است، ایشان گفته‌اند كه سناریوها تمام شده‌اند و ما دوباره از اول شروع می‌كنیم. اگر برگردیم به گذشته، سناریوها خوب بود ولی ممكن است در پرداخت مشكل داشتند ولی الان سناریوی جدیدی نیست.

كارگردان فیلم می‌خواهم زنده بمانم با بیان این مطلب كه سینمای ایران متأسفانه درصدد این نیست كه هنرپیشه تربیت كند، گفت: سینمای ما همه‌ كارش را معطوف می‌كند به یكسری بازیگر تكراری و در طول یكسال كه 50 - 60 فیلم ساخته می‌شود، بین همین بازیگران دور می‌زند. به نظرم وظیفه ماست كه جوانان را به سینما معرفی كنیم ولی این دل و جرأت هم می‌خواهد كه كارگردانی انتخاب كند و تهیه‌كننده هم قبول كند، چرا كه به هر حال در سینما سرمایه‌گذاری می‌شود و تهیه‌كننده می‌گوید روی هنرپیشه‌ای سرمایه‌گذاری می‌كنم كه مردم می‌شناسند و نمی‌آید روی یك ناشناس سرمایه بگذارند.

وی گفت: این كار مشكل است ولی من به عنوان كسی كه خودش را موظف می‌‌داند، این كار را كرده‌ام. فكر كنید ما می‌خواهیم 10 تا فیلم بسازیم و هر كدام از اینها شخصیت‌های‌شان جوان است، برای این 10 فیلم، بازیگر جوان از كجا بیاوریم؟ ما جوان20 ساله كم داریم؟ پس چرا نباید ما بازیگر جوان داشته باشیم.

ایرج قادری در ادامه گفت‌وگوی خود با فارس اظهار داشت: ما نمی‌توانیم نقش یك دختر تازه فارغ‌التحصیل شده را به یك بازیگر 40 ساله بدهیم. ما همه‌اش داریم خودمان را تكرار می‌كنیم و آدم‌ها خودشان را تكرار می‌كنند و از این فیلم به آن فیلم می‌روند. این است كه كم می‌آورند، وقت ندارند و برای قرارداد كه می‌آیند، زمان‌شان محدود است.

كارگردان پاتو زمین نذار گفت: ما با بحران شدید بازیگر روبروییم. الان دو، سه هنرپیشه هستند كه سوپر استارند، آقای بهرام رادان و محمدرضا گلزار، شهاب حسینی و چند نفر دیگر كه اسامی‌شان خاطرم نیست. این‌ها سنی دارند و ما اگر بخواهیم بازیگر 20 ساله در فیلم بگذاریم، باید چه‌كار كنیم؟ این است كه من در سام و نرگس همه بازیگرها را جدید گذاشتم و این كار هم دل و جرأت می‌خواهد.

 

اتفاقی در سینما افتاده كه نمی‌دانیم چیست

ایرج قادری در بخش دیگری از گفت‌وگو، گفت: الان یكسری فیلم روی پرده است. فیلم آقای بیضایی مگر فیلم بدی است؟ آخر خدا وكیلی انصاف این است كه فیلمش اینقدر بفروشد؟ اصلاً همه چیز از دست ما خارج شده و ما نمی‌دانیم چه كار كنیم. فیلم زیبا بساز، خوش ساخت بساز، اصلاً توجه نمی‌كنند، فقط می‌خواهند بخندند. من اصلاً‌ مانده‌ام كه چه فیلمی باید ساخت و از جنسی باید ساخت. من اگر می‌دانستم مشكل از كجاست،‌ همان فیلمی را می‌ساختم كه همین خصوصیات را داشته باشد. اتفاقی در سینما افتاده كه نمی‌دانیم چیست.

 

قادری آدمی نیست كه به خودش رل بدهد

قادری در پاسخ به این سؤال كه چرا در فیلم‌های خودش ایفای نقش می‌كند، گفت: یك‌سری آدم‌ها هستند كه پول و سرمایه گذاشته‌اند تا در فیلم بازی كنند، یكسری آدم‌ها هم شرط و شروط گذاشتند، گفتند ما این فیلم را می‌سازیم، به شرطی كه خودشان در آن بازی كنند. اما من قبل از این كه كارگردانی كنم، هنرپیشه بودم. یعنی نقش اول‌شان را به من می‌دادند.

وی گفت: ایرج قادری كارگردان منضبط است، قادری آدمی نیست كه به خودش رل بدهد، قادری آدمی است كه به خودش می‌گوید بگویید، بیاید من ببینمش. قادری بازیگر می‌آید جلوی قادری كارگردان می‌نشیند و بعد می‌سنجد كه به درد این رل می‌خورد یا نمی‌خورد. در دنیا كارگردانان دیگری مثل مل گیبسن، كلینت ایستوود در فیلم‌های خودشان بازی می‌كنند. من كه نمی‌آیم خودم به خودم رل بدهم، خودم به حق به خودم رل می‌دهم.

 

 

مازیار پرتو: با عشق و ذوق به ایران برگشته‌ا‌م

مازیار پرتو
مازیار پرتو

مازیار پرتو گفت: با عشق و ذوق به ایران برگشته‌ام و هنوز هم دوست دارم كار كنم. این مدیر فیلمبرداری پیشكسوت سینمای ایران كه پس از سال ها به‌ایران برگشته است، اظهار داشت: برای دیدن آخرین نوه‌ام به ایران آمده‌ام، ضمن آنكه مدتی است كه بیمار هستم و پیگیر درمانم شده‌ام.

مدیر فیلمبرداری آثاری چون هزاردستان، روز واقعه و قیصر افزود: با وجود اینكه حال مناسبی ندارم اما باز عاشقانه كارم را دوست دارم و علاقمندم كار كنم و حتی اگر شرایط هموار شد، هفتمین فیلم سینمایی‌ام را كارگردانی كنم.

پرتو با بیان اینكه سینمای ایران را در آمریكا پیگیر بوده است، نیز گفت: در آنجا بیشتر كتاب می‌خوانم و استراحت می‌كنم و اگر فیلم خوبی هم از ایران به‌دستم برسد، می‌بینم. او از فیلم ستاره سهیل به‌كارگردانی امیر قویدل به‌عنوان آخرین تجربه فیلمبرداریش یاد كرد و اظهار داشت: آن فیلم را از نیمه‌ی كار، رها كردم و بعد از ایران خارج شدم، متاسفانه همه می‌خواهند از ما سوء‌استفاده كنند، درحالیكه، ما كه دیگر سن و سالی از ما گذشته است، درست نیست توهین شود.

مردان آنجلس، آدم‌برفی، برزخی‌ها، اوینار، امام علی (ع)، حجربن‌عدی، كفش‌های میرزا نوروز و سفر جادویی از دیگر آثاری هستند كه مازیار پرتو، فیلمبرداری آنها را برعهده داشته است. مازیار پرتو، از نخستین دانش آموختگان كلاس‏های آموزش تخصصی فیلم‌برداری در ایران است كه در هفتمین جشن سینمای ایران نیز از او تجلیل شد. منبع

 

 

عبدالحسین نوشین یكی از پایه‌گذاران هنرِ نوین تئاتر در ایران

زنده یاد عبدالحسین نوشین
زنده یاد عبدالحسین نوشین

سید عبدالحسین نوشین متولد ۱۲۸۲ تربت حیدریه، یكی از پایه‌گذاران هنرِ نوین تئاتر در ایران است كه نمایشنامه‌های بزرگ و ماندگاری را  به روی صحنه آورد كه موجب آبرو و حیثیت هنر تئاتر در ایران گردید. او در جوانی ساكن مشهد بود و سپس به تهران آمد و به كارِ هنرپیشگی پرداخت. در اواخر سال ۱۳۱۲پس از بازگشت از اروپا با بانو لُرتا هایراپتیان تبریزی (متولد ۱۲۹۰ تهران، خواننده‌ و بازیگر پرآوازه‌ی تئاتر و سینما)، ازدواج كرد. بانولرتا پس از ازدواج با نوشین اندوخته‌های هنری و دانش علمی خود را  در رشته‌ی تئاتر در اختیار نوشین قرار داد و این دو با استعدادهای ویژه و خاص، مدارج ترقی و تعالی را به سرعت پیمودند و اساس تئاتری بی‌نظیر را در ایران پی ریختتند.

بانو لرتا اولین زن ایرانی است كه در كلوپ ایران برنامه‌های اُپرت اجرا كرد. نخستین نمایش این تئاتر توپاز اثر مارسل پانیول بود و چندی بعد این دو، تئاتر نكوئی را گشودند. سال ۱۳۱۳ در این تئاتر به هنگام برگزاری هزاره‌ی فردوسی، نمایشنامه‌‌هایی براساس داستان‌های شاهنامه به روی صحنه آمد. نوشین در این نمایش نقش رستم را بر عهده داشت. پس از این اجرا هردو موفق به اخذ مدال مخصوص فردوسی در جشنواره شدند و این دو تئاتر را به اندازه‌ی قدرت پیش راندند.

سال ۱۳۱۴ نوشین و لرتا در جشنواره‌ی مسكو شركت كردند و از آنجا به مدت یك سال راهی پاریس شدند. نوشین در بازگشت به سال ۱۳۲۳ تئاتر فرهنگ را بازكرد و نخستین نمایشنامه‌ای كه در آن اجراكرد وِلپِن اثر بن جانسون بود. سپس این دو در تئاتر فردوسی پرنده‌ی آبی اثر مترلینگ را به روی صحنه آوردند.

نوشین با دقت و وسواس بیش از حد كار می‌كرد و نمایش های او در موقع خود سوكسه‌ی فوق‌العاده‌ای داشت. حذف سولفور از روی صحنه و جلسات بحث درباره‌ی نمایشنامه، از نوآوری های او بود. وی كسی بود كه در اجرای نمایشنامه‌ی ولپن، برای اولین بار لباس ها و دكورها را به همان نمونه و سبك اروپایی به روی صحنه آورد.

عبدالحسین نوشین می‌توانست در صحنه‌های هنری و تئاتر ایران و جهان یكی از بزرگان و ابرمردان باشد ولی وی در كنار امور هنری به فعالیتهای سیاسی نیز می‌پرداخت و پس از اینكه به كارهای سیاسی كشانده شد تا حدود زیادی به هنرِ والای او لطمه خورد و از خلق و اجراهای آثار بزرگان هنر در دنیا هر روز فاصله گرفت.

وی در كناركارهای ارزنده و شایان توجهی كه انجام داد به تأسیس كلاس برای هنرپیشگان نیز پرداخت و شاگردان بزرگی چون: حمید قنبری، توران مهرزاد، حیدر صارمی، محمدعلی جعفری، شهلا ریاحی، مصطفی اسكوئی، ایرج ساویز، اصغر تفكری، صادق بهرامی، محمد زندی، ایرن زازیانس، اكبر مشكین، عزت‌الله مقبلی، محمدعلی ورشوچی و... را تحت تعلیم قرارداد كه بعدها در تئاتر و سینمای ایران چهره‌های بزرگی شدند.

سید عبالحسین نوشین را به حق و گواهی بسیاری از بزرگان این هنر، می‌توان پایه‌گذار تئاتر ایران، تئاتر واقع‌گرا و رواج‌دهنده‌ی شیوه‌های نظری، علمی، در نیمه‌ی نخست قرن بیستم دانست. از آثار مشهور وی می‌توان: ترچمه‌ی پرنده‌ی آبی، ترجمه‌ی روسپی بزرگوار، ترجمه‌ی ولپن، ترجمه‌ی هیاهوی بسیار برای هیچ، خروس سحر، ایده‌آل و مردم و اعماق اجتماع را نام برد. وی همچنین در دوران اقامت خود در خارج از ایران با شرق شناسان روسی بر تصحیح متن انتقادی شاهنامه‌ی فردوسی در مسكو همكاری داشته‌است. واژه‌ی ماهكِ شاهنامه از این سلسله مطالعات او در ایران به چاپ رسیده‌است. 

عبدالحسین نوشین در سال ۱۳۲۹ راهی مسكو شد و سال ۱۳۴۹ در خارج از ایران بدرود حیات گفت. مرحوم نوشین و لرتا پسری به‌نام كاوه دارند كه مقیم اتریش است و بانو لرتا حدود سال ۵۷ نزد پسرش رفت و در آنجا به زندگی ادامه داد تا اینكه او هم در فروردین ماه ۱۳۷۷ در وین درگذشت. منبع

 

 

محمد صالح علاء: ما در حوزه شعر عقبه محكمی داریم

محمد صالح علاء
محمد صالح علاء

گفت‌وگو با محمد صالح علاء آن هم از پنجره‌ای كه روی دوشش می‌گذارد تا از طریق آن با مخاطب به قول خودش زلف گره بزند، كاری است دشوار. صالح‌علاء را قبل از شروع برنامه‌اش در شبكه رادیویی تهران، در پسین لحظه‌های جمعه یعنی 9تا 12 شب پیدا كردم.

 

پیش از آنكه استودیوی برنامه «یك چكه ماه» برود و حرفی بزند از جنس زمان.

حرف زدن با آدمی كه در چند حیطه هنری، صاحب‌نظر است، حداقل برای من كه وی را تنها در دو سه حوزه می شناسم، جذابیت خاص خودش را داشت. اما ورود تهیه‌كننده برنامه و اعلام این كه دقایقی بیش به شروع برنامه باقی نمانده، گفت‌وگو را مرخم گذاشت.

آنچه می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی است دو تكه كه بخش دوم آن بعد از برنامه انجام شد. ضمناً اگر سوال‌ها ارتباط چندانی ندارند، بگذارید به پای استرس برنامه و اینكه صالح‌علاء آدمی است كه می‌تواند از هر دری، سخن بگوید.

 

از ترانه شروع كنیم و این كه چی شد، محمدصالح علاء به قول خود شما برای زلف گره زدن با مخاطب از این ابزار قدرتمند استفاده كرد؟

اول به نكته‌ای اشاره كنم و این كه ترانه، سینما، تئاتر، نمایش رادیویی و تلویزیونی، شعر و... وسیله بیانی و جمال شناسانه‌ای هستند برای بیان احساسات. اما خوشحال شدم كه حداقل شما از ترانه به عنوان ابزاری قدرتمند یاد كردید. بله، من فكر می‌كنم ترانه، رسانه‌ای قدرتمند است كه به نیاز مخاطب تبدیل شده. واقعیت امر این است كه چون در خودم ظرفیت موسیقیایی می‌دیدم، شروع كردم به ترانه گفتن. این درحالی بود كه ترانه با تمام زوایای جمال شناسانه مورد قبول جامعه فرهیختگان و نخبگان نبود. البته دلیلی برای چنین برخوردهایی وجود داشته و دارد اما در هر صورت من به كارم ادامه دادم.

 

اما بسیاری از ترانه‌ها، اگرچه از كلماتی تشكیل شده كه خاص شما بود اما امضای صالح علاء پای ترانه نیست، چرا؟

این به خاطر همان مسایلی است كه پیشتر به آنها اشاره كردم، یعنی همان مهجور ماندن ترانه. من در قراردادم تا سال 73 با كمپانی‌ها قید كردم كه نامی از من در ترانه‌ها برده نشود چون مسایل تلخ و شیرین زیادی برایم اتفاق افتاده بود. حتی از اسم محمد بارانی استفاده كردم كه باران اسم پسرم است.

 

در همان سال‌هایی كه از آن حرف می‌زنید، دست به كارهای دیگری در رادیو و تلویزیون زدید؟

در سینما، رادیو و... دنبال كار تجربی بودم. در ترانه هم به دنبال كشف راه‌های موسیقیایی نو بودم. پس ماحصل چنین تفكری شد سرودن ترانه‌هایی به زبان قجری. كسی البته نمی‌دانست كه آنها را من گفتم اما وقتی آن ترانه‌ها ابعاد سیاسی پیدا كرد، كم‌كم مردم متوجه شدند كه سراینده آنها من هستم. اما تاكید می‌كنم، همیشه به دنبال كشف را‌ه‌های تازه بودم و هستم.

 

در سال‌های قبل از انقلاب، ترانه‌هایی گفتید كه بعضاً این شائبه را به وجود آورد كه شما از خط و خطوط سیاسی پیروی كردید.

می‌دانم منظورتان كدام ترانه‌هاست. اما هیچ یك از آن ترانه‌ها در فضای سیاسی و ملتهب آن زمان گفته نشد. اگر خاطرتان باشد خواننده مذكور مصاحبه‌ای كرد و گفت كه این ترانه هیچ ربطی به مسایل سیاسی ندارد و مراد ترانه‌سرا - بنده - چیز دیگری بوده است؟

 

چطور شد به كار سینما و تلویزیون كشیده شدید؟

در دوران دانشجویی به شدت نیازمند كار كردن بودم. به پول كاری كه می‌كردم خیلی احتیاج داشتم پس برای شركتی كار می كردم كه كارش ساختن فیلم‌های تبلیغاتی بود. اصولاً دو راه برای پول درآوردن داشتم یكی تلویزیون و دومی هم ترانه. منتها شرطی داشتم برای فروختن ترانه‌هایم و آن اینكه، اسمی از من برده نشود اما همان كارهای تبلیغاتی و ساخت فیلم‌هایی این چنینی مرا به سوی راه‌های نوینی در عرصه تلویزیون سوق داد و بعداً  به سینما هم كشیده شدم. در واقع آن زمان از راه ترانه‌سازی امرار معاش می‌كردم و راهی بود برای زلف گره زدن با یار.

 

ترانه‌سرا بودید یا ترانه‌فروش؟ این دو واژه فرقی با هم دارند؟

ما در حوزه شعر عقبه محكمی داریم. اصلاً بهتر است بگویم ما تمدن شعر داریم اما تمدن ترانه نداریم. به فرهنگ خودمان كه نگاه كنیم می‌بینیم حتی فرهنگ موسیقی بدون كلام هم نداریم و همیشه رابطه تنگاتنگی بین موسیقی و ترانه وجود داشته و گویی این موسیقی است كه به ترانه‌سرا وابسته است. به خصوص در نظامات اخیر و جدید معلوم شد كه ترانه رسانه قدرتمندی است و اگر بخواهیم از حیث هنری آن را با سایر هنرها مقایسه كنیم، بسیار جهان شناسانه‌است.

چندین سال پیش یا بهتر است بگویم چند دهه پیش چند  جوان آمدند و كاری كردند كه فرهنگستان لغت با آن همه كارشناس و متخصص نتوانست انجام دهد، یعنی آن جوان‌ها ترانه را متحول كردند. افرادی مثل اردلان سرافراز، ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و... این عده واقعاً زبان ترانه را از این رو به آن رو كردند. اما بعداً به دوره‌ای رسیدیم كه كتاب‌فروشی‌ها شدند كباب‌فروشی! پس طبیعی بود كه ترانه‌ساز هم بشود، ترانه فروش. باور كنید در دوران پلشتی به سر می‌بریم از لحاظ ترانه ولی من به آینده بسیار امیدوارم و خوشحالم كه ترانه هنوز ادامه دارد.

 

نكته عجیبی در تاریخ شعر و ادب ما وجود دارد و آن هم تجمع بسیاری از نوابغ عرصه نثر و نظم در دهه‌های 30 و 40. بعد از این دو دهه شاهد افول ستار‌ه‌ها هستیم، چرا؟

واقعاً نمی‌دانم چرا چنین اتفاقی افتاد. دقیقاً درست اشاره‌كردی. دوستانی كه داشته و دارم از همان نسل هستند. ولی این مساله نه تنها در شعر و ادبیات كه در تمام هنرها، كمابیش دیده شد. همان‌طور كه گفتم چون موسیقی بدون كلام در كشور ما طرفدار نداشت، زبان ترانه هم در آن زمان، زبان دیگری بود.

آن زمان موسیقی ما را به دو گروه تقسیم می‌كردند. یكی موسیقی آوازی و دیگری پاپ كه این دومی كاملاً اشتباه است! از خیر یكسری اتفاقات هم باید گذشت مثل انقلاب مشروطه و این مسایل. بعد هم كه جلوتر آمدیم با جنبش همان جوان‌های ترانه‌سرا مواجه شدیم اما تمام این مسایل نتوانست نظر فرهیختگان را به این رسانه پویا جلب كند. الان واقعاً در برهوت ترانه به سر می بریم.

 

در همین برهوت ترانه، پیدا شدند عده‌ای كه وقتی از آنها ترانه‌ای می‌خواهی، اول از شما می‌پرسند، ترانه چندتومانی برایت بگویم! این دیگر چه شكلی از ترانه است؟

این همان ترانه فروشی است كه شما می‌خواستید در سوال قبل تفاوت آن را با ترانه‌ساز بدانید. چند سال پیش با نعمت حقیقی كه واقعاً بر سینمای ایران تاثیرگذار بود و 50 سال در این عرصه كار كرد و زحمت كشید، ملاقات كردم. می‌گفت: «هنرم این است نه كارم، تعجب كردم از این همه ادب و تواضع كه چطور او حاضر نمی‌شود بعد از این همه سال بگوید كارش سینماست. بنابراین كسی كه كارش را بلد و برای‌كارش حیثیتی قایل است این كار را نمی‌كند. از ناخوبی‌های این كار، حضور افراد غیر ذی‌صلاح است. ترانه كار بسیار مشكلی است. نمی‌خواهم این كار را مشكل جلوه بدهم اما شما باید قریحه موسیقی داشته باشید و اشراف كامل به زبان مادری.

 

و شما چه زمانی ترانه می‌گویید؟

هر وقت كه حال و هوای خوبی داشته باشم. هروقت كه ترانه به سراغم بیاید. ببینید شما می‌توانید كاری را در زمانی خاص انجام دهید و اتفاقاً روی آن تمركز كامل داشته باشید ولی ترانه را نمی‌توان در زمان خاصی گفت. ترانه باید به سراغ آدم بیاید. سراسر طناز است و معشوقی گریزپای.

 

عده‌ای بر این باورند چون ما در نمایشنامه‌نویسی، پشتوانه‌هایی چون مولیر، شكسپیر، بن‌جانسون و... را نداریم، پس نمی‌توانیم كاری در خور این عرصه داشته باشیم. آیا ترانه هم به چنین وضعی دچار شده؟

آبشخور ترانه شعر است اگر كوشش مورخان كه می‌خواهند تعزیه را به نمایشنامه و تئاتر بچسبانند (به نظرم تقریباً كاری سیاسی است) را كنار بگذاریم واقعاً عقبه‌ای در نمایشنامه‌ و تئاتر نداریم. بعدها به همت و تلاش عده‌ای، نمایشنامه ‌ما در دورانی شكوفا شد. اما ترانه اصولاً اینگونه نیست و روز به روز بهتر می‌شود. شاید در دوران شكوفایی ترانه، ترانه‌سراهای بزرگی آمده باشند كه بعداً اثری از آنها دیده نشد و مثل آنها نیامد و شاید این امر در مورد موسیقی هم صادق باشد.

الان افق مناسبی برای این مساله سراغ ندارم اما فكر می‌كنم در آینده وضعیت ترانه بهتر شود. نمی‌توان گفت ترانه پشتوانه ندارد چون هیچ شاعری، دیگر نمی‌تواند ترانه نگوید. همین الان هم جوانانی می‌آیند و ترانه می‌خوانند كه باورم نمی‌شود آنها سراینده ترانه باشند. الان ترانه یك نیاز اجتماعی است و این مطلب را بارها، گفته‌ام.

 

شما برای گفتن ترانه از قالب خاصی استفاده می‌كنید؟

نه، اصلاً قبلاً روی موسیقی ترانه می‌گفتم و این كار را مثلاً با ناصر چشم‌آذر انجام دادم. بستگی به حالم دارد و بعضی وقت‌ها به چنین تجربه‌هایی دست زدم كه شاید بتوان ترانه‌های قجری را نام برد یا ترانه لیسانسه‌ها و سگ و... واژه‌های من همیشه كف دستم هستند و نیازی نیست كه دنبال آنها بروم.

 

در حوزه كارهای تلویزیونی هم حس رفتن به دنبال كارهای نو در شما وجود داشته و دارد، درست است؟

وقتی برنامه تا هشت و نیم را ساختم، فكر می‌كردم كه دنیا را عوض می‌كنم. اصلاً فكرمی‌كردم تحول عظیمی در برنامه‌های تلویزیونی باشد حتی در نوع دیالوگ‌ها، فضای تصویری و... ولی بعد از اجرا دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد. منظورم این است كه من دنبال كارهای نو هستم ولی اینكه این كار تا چه حدی موفق بوده یا نبوده به قضاوت من نیست. از این برنامه‌ها بعدها چندین و چند تا هشت و نیم ساخته شد!

 

فكر می‌كنید برخورد مناسبی با افراد نخبه شده یا نه؟

نمی‌دانم در این مورد چه حرفی باید بزنم. فقط می‌دانم چرا جامعه ما گوهرهای هنری خود را به این راحتی از دست می‌دهد. به روح مرحوم تختی قسم، خجالت می‌كشم در این باره حرفی بزنم.

دوست ندارید درباره دوستان هم نسل خودتان حرف بزنید. شاید منظورم مرور خاطرات باشد؟ اگر قرار باشد اسم ببرم كه باید چند ساعت حرف بزنم. متاسفانه الان حافظه خوبی ندارم و حتی كتاب‌ها را هم با مضامین یاددارم. نمی‌دانم از كجا شروع كنم از آیدین آغداشلو، هانیبال الخاص، مرتضی ممیز، احمدرضا احمدی یا...

 

از آیدین آغداشلو بگویید.

دوره‌ای كه بسیاری از روشنفكران در جمع‌های دوستانه به بررسی مسایل هنری می‌پرداختند از جمله مرحوم علی حاتمی كه در این جمع‌ها بود. آیدین آغداشلو یكی از ارزشمندترین نویسندگان نسل ماست. تعمیركار آثار هنری، منتقد تئاتر و سینما و خلاصه انسانی است بسیار دوست‌داشتنی.

یادم هست وقتی برای كاری به چین سفر كرده بود، آنها نامه‌ای به دولت ایران نوشتند كه مگر می‌شود انسانی تا این حد فرهیخته، با دانش و البته خوش‌تیپ باشد!

 

چرا به فكر فرورفتید؟

داشتم به این فكر می‌كردم كه زمانی روشنفكران انگار مبصری داشتند به نام ابراهیم گلستان. ما از این آدم خیلی چیزها یاد گرفتیم. انگار اجازه نمی‌داد بعضی‌ها اشتباه كنند. گلستان واقعاً معلم بود و من رابطه نزدیكی با خانواده اوداشتم و دارم.

 

و الان نوبت كیست كه مبصر شود؟

فكر كنم آیدین آغداشلو.

 

برویم سركارهای شما در حوزه نمایش. در این حوزه هم كارهای عجیب و غریب كردید!

فكر می‌كردم می‌شود جهان را با نمایش تكان داد. شروع كارم با نمایش بود اگرچه خیلی هم ننوشتم. فكر كنم ده تا نمایشنامه نوشتم كه 3تا در فستیوال جهانی اجرا شد. نمایشنامه‌ای داشتم به نام «خمیازه كفشهایم» كه 5خانم در آن ایفای نقش می‌كردند. در لندن نمایشنامه آب پلاستیكی را اجرا كردم و مدتی هم به كارهای تحقیقاتی پرداختم. ولی الان فضا به گونه‌ای شده كه نمی‌توانم كاركنم و این حالت روحی خودم است. سال 69 دیدم تمام سال را بیرون از منزل به كارهای سینمایی پرداختم و تصمیم گرفتم دیگر كار سینمایی نكنم.

 

و بعد هم كار تلویزیونی كردید.

بله، رفتم و برنامه به سمت خدا را ساختم و مجلس خوبان را.

 

این خواست شما را راضی كرد؟

بله، كاملاً راضی بوده و هستم. ولی در زمینه تئاتر هر كاری كه كردم به نوعی در زمان بدی عرضه شد. فكر می كنم داستان غم‌انگیزی باشد. من با نسلی كار كردم كه همه از بزرگان زمان خودشان بوده و هستند. آربیو وانسیان، بیژن مفید و... آدم‌هایی مثل عباس جوانمرد و بهرام بیضایی. این مسایل برای خودم راضی‌كننده است.

 

پس چرا تئاتر شما فقط مورد توجه عده‌ای خاص قرار گرفت؟

دقیقاً خودم هم نمی‌دانم. وقتی نمایشنامه «راه سوم، راه سوم» را اجرا كردم مصادف شد با فستیوال فیلم تهران. جایی كه اصولاً همه توجه‌ها را به خود جلب می‌كرد. ولی دیدم عده‌ای روشنفكر به این نمایشنامه توجهی خاص نشان دادند. نمایشنامه‌ای كه در 3دقیقه اجرا شد و بعد «زیر چادر اكسیژن» و «اسكی روی آتش» را اجرا كردم.

 

فكر می‌كنید می‌توان در تئاتر با مخاطب بیشتری ارتباط برقرار كرد؟

تعریفم از نمایش این است كه نمایش باید در عمل نشان داده شود. الان تئاتر ما، ادبی است و دیالوگی. من با این نوع تئاتر مخالفم. زمانی تئاتر مثل الان ظرفیت اجرا در هر جایی را نداشت. مثل تئاتر خیابانی یا هر جای دیگر ولی الان می‌بینید این مساله فرق كرده. مخاطب تئاتر ما در این میان چندان فرقی نمی‌كند، حداقل در ایران. ما در هر نمایش حداكثر با 400 نفر روبه‌رو هستیم. ولی آنتن تلویزیون بلند است و سینما قابل كپی شدن. ولی مشرب من برای برقراری ارتباط با مخاطب، زلف گره زدن است به شیوه خودم و كاریش هم نمی‌شود كرد.

 

این هم نظری است. اما شاید این نظر در زمان  دیگری فرق داشته باشد.

هر كس نظر خودش را دارد. زمانی احمدرضا احمدی می‌گفت: «بیا قراری بگذاریم و با فلانی آشنا شویم. شاید اگر تعداد این قرارها بیشتر شود افرادبیشتری را بشناسیم و در این صورت نظرات بیشتری را به دست بیاوریم. در آن زمان شاید آن نظرات، در ظرف دیگری تعریف شود و زاویه دید جدید به دست بیاوریم. منظورم این است كه در هر شرایطی باز هم نظرات با هم فرق دارد و نمی‌توان خود را در بند این نظرات كرد.

 

وقتی درباره اثری اظهارنظر می‌كنید، به این تفاوت نظرها بها می‌دهید؟

در مورد آثار هنری فقط می‌گویم كه این اثر خوب است. من نمی‌توانم بگویم این اثر بد است و این مساله كاملاً شخصی است. منبع

 

 

محمدعلی کشاورز کجاست و چه می‌کند؟

محمدعلی کشاورز
محمدعلی کشاورز

نیلوفر رستمی: كمتر ایرانی است كه تصویر شعبون استخوانی را یادش نباشد، با آن پیراهن بلند چین ‌دار مشكیش و سیبل‌های از بنا گوش در رفته و مشتی بزن بهادر كه دور و برش را گرفته بودند. او كه بالاخره گردنش را زدند و خیلی از ما از مرگش ناراحت شدیم همان كشاورز دوست داشتنی خودمان بود و بعدتر پدرسالار خودرای و سختگیر را كه بلای جان بچه‌هایش بود هر شنبه شب روی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شد‌، ما با او و گریم‌ها و شخصیت‌های گوناگونش بزرگ شدیم‌، مدت ها‌ با او بودیم و ساعت‌های مشخصی از روز كه جلوی تلویزیون می‌نشستیم و او را می‌دیدیم كه در نقش تازه‌ای جولان می‌دهد.

اما حالا مدت‌هاست كه دیگر او را نمی‌بینیم، اینطور فكر می‌كنیم كه لابد به‌خاطر سن و گرفتاری‌های خاصش دیگر نمی‌تواند سر صحنه حاضر باشد اما سن برای بازیگر دلیل مناسبی نیست، حتما دلایل قویتری می‌طلبد‌، اینكه شاید او دیگر دل و دماغ كار كردن نداشته باشد یا كاراكترها را در خور بازی كردن نداند. می‌گویند حرفه‌ای‌ها بعد از آنكه از مرحله‌ای در شغلشان بگذرند انگار كه تا ته دریا را رفته باشند دیگر میلی برای دوباره فرو رفتن ندارند.

خود كشاورز در یكی از گفت‌وگوها درباره نبودش ‌در سینما گفته بود: در سینما كمتر كار می‌كنم. بیشتر كارهایم را گذاشته‌ام روی برنامه‌های تلویزیونی چون به ‌هر حال هر ‌كس سلیقه‌ای دارد، تعصبی نسبت به كار خود دارد و این است كه سناریوها كمی ضعیف است.

باید سناریوها قوی شود. با این‌حال او سال گذشته پس از 30 سال دوری از تئاتر قرار بود در نمایشنامه‌ای با عنوان ‌مسافری در تاریكی نوشته مارشا نورمن ‌و به كارگردانی روح‌الله جعفری بازی كند و به‌خاطرش در مطبوعات گفت‌وگوهایی هم شد اما به‌دلایلی مانند سالن و... كارگردان با مركز هنرهای نمایشی به توافق اجرا نرسید و دیدن دوباره كشاورز روی صحنه همراه شد

با سكوت با این حال او در گفت‌وگوهایش خبر داده بود كه قرار است نمایشی را نیز خودش كارگردانی كند اما ازنام نمایش و اطلاعات دیگر خود داری كرده بود. الان یكسال از آن مصاحبه‌ها می‌گذرد و هنوز پیشنهاد كارگردانی كشاورز برای مركز هنرهای نمایشی مشخص نشده است.

محمد‌علی كشاورز، هنرمند اصفهانی متولد 1309، فارغ‌التحصیل هنرستان هنرپیشگی تهران و دانشكده هنرهای دراماتیك است. فعالیت هنری‌اش را از سال ۱۳۳۹ با حضور در نمایش «ویولن ساز كره‌مونا» آغاز كرد و تا به حال در ده‌ها نمایش، فیلم و سریال بازی كرده است.

در فیلم‌هایی كه جزو یادگارهای شیرین تاریخ سینمای كشورمان بلكه حتی بخشی از تاریخ سینمای ایران شده‌اند. ‌فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان، شب قوزی به کارگردانی فرخ غفاری، رگبار به کارگردانی بهرام بیضایی و مادر به کارگردانی علی حاتمی بازی ‌كه برای آن نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد هم شد.

حاصل همه این سال‌ها را كشاورز در كتاب خاطرات اكسیر نقش نوشت. هفته گذشته در جشن تئاتر اردیبهشت ‌ماه استان اصفهان یكی از برنامه‌های ویژه تقدیر و تجلیل از این هنرمند همشهری بود. جشن در تالار فرشچیان با حضور ایمانی خوش خو معاون هنری وزیر فرهنگ و ارشاد، علیرضا حسینی مدیركل ‌ارشاد اصفهان و جمعی از مسئولان و هنرمندان اصفهانی برگزار شد. در ادامه فیلمی از كارنامه هنری كشاورز نشان داده شد و سپس از محمد‌علی كشاورز تقدیر به‌عمل آمد. كشاورز روی سن رفت و گفت‌: من در محله سیچان اصفهان متولد شدم و مقطع ابتدایی را در مدرسه گل مریم و چند مدرسه دیگر گذراندم و در مدرسه ادب هم دیپلم گرفتم.

بازیگر نقش شبون استخوانی گفت‌: من برای نخستین‌بار در مدرسه شاه عباس یعنی در همان دوره ابتدایی با هنر تئاتر آشنا شدم و همین‌جا از معاون ارشاد فرهنگ درخواست می‌كنم كه این مدرسه را به‌دلیل دارا بودن نخستین صحن به سبك ایتالیایی در كشور حفظ ‌كند.‌

محمد‌علی كشاورز درباره مقاطع فعالیتش گفت‌: در قبل از انقلاب به‌دلیل معتقد نبودن به سینمای آن زمان در این عرصه حضور نیافتم و با اعتقادی كه به تئاتر داشتم به هنر تئاتر اكتفا كردم و در این زمینه با كمك اساتید خود بسیار موفق شدم. او خواست تا وزیر ارشاد دست جوانان فعال تئاتر را بگیرد و به آنان برای پیمودن این راه دشوار كمك كند.

كشاورز در آخرین صحبت‌های خود گفت‌: هنر تئاتر ایران روز به‌روز در حال پیشرفت است و در اصفهان چه به لحاظ دانش و چه فرهنگ، دارای پیشینه عظیم تئاتر هستیم كه حفظش نیازمند یاری مسئولان است. در ادامه برنامه از 13 هنرمند تئاتر اصفهان تقدیر شد كه جایزه‌هایشان را كشاورز اعطا كرد.

از حسین زرین‌فر به‌عنوان پیشكسوت نسل اول تئاتر اصفهان، پری كربلایی به‌عنوان پیشكسوت تئاتر زنان، رضا كشانی به‌عنوان نخستین تحصیلكرده تئاتر اصفهان ‌و محمد علی میان دار، ملك شاه عبداللهی، جمشید خانیان، فریدون سورانی، رسول هنرمند، مجید كیمیایی‌پور، الهام رضایی، احمد رضایی و احسان رحیمی به‌عنوان فعالان تئاتر دفاع مقدس و اسماعیل صرامی به‌عنوا‌ن فعال تئاتر خیابانی تقدیر به‌عمل آمد‌.

 

 

روایت نویسنده روزنامه رسالت از اخراجی ها:

خدا بیامرزه آغاسی رو...

زنده یاد نعمت الله آغاسی
زنده یاد نعمت الله آغاسی

روزنامه رسالت در یادداشتی به قلم محمد علی شعبانی نوشت: اتفاقاتی كه در سینمای دفاع مقدس این روزها افتاده، خیلی عجیب است. مدت ها بود كه ندیده بودم مردم در هر مكانی، از سینما بگویند. چند وقت پیش سلمانی بودم بحث داغ فیلم اخراجی ها به آنجا هم سرایت كرده بود. آقایی كه روزنامه را تورق می كرد به آقا سیروس آرایشگر می گفت: می دونید آقا سیروس! تو این مملكت اگر بدونی از چه كانالی وارد بشی پله های ترقی را 100 تا در میون طی می ‌كنی، نه مثل ما كه داریم پله ها را طی می زنیم؟ نگاه كن 6 میلیارد. بعد ابروهاشو بالا انداخت و سوت زد. بعد، از آقا سیروس پرسید: راستی شما اخراجی ها را دیدید؟

آقا سیروس گفت: فقط اخراجی های 1 را دیدم، مجید سوزوكی. بعد آقا روزنامه به دست گفت: نصف عمرت بر فناست. هفته پیش با ممل آقا و پسر خاله ام و دومادمون رفتیم سینما، اخراجی های 2 را دیدیم. آقا روده هامون داشت از دهن مون می زد بیرون. این پسره (جواد رضویان) عاشق مهموندار هواپیما می شه. كركر خنده ای راه می اندازه كه بیا و ببین. خلاصه من این قدر خندیده بودم كه داشت حالم بد می شد. آخرش هم خیلی با حال تموم شد. سرود ای ایران را می خوندند، منو برد به چهل، پنجاه سال پیش، تازه این كارگردانا دارن می فهمن كه چه طور باید فیلم بسازن. بعد یه آهی از سینه كشید و با دست زد به پاش و رو كرد به سیروس و گفت: شما كه یادت نمی یاد. مرحوم فردین رو...ای... به جای ایرج می خوند... چرخ و فلك را دیدی؟

بعد سیروس هم تائید كرد و كلی از فیلم های قدیمی گفت كه به ظاهر هیچ ربطی به اخراجی ها نداشت. به هر حال بحث داغ شده بود. نوبت من شد. بلند شدم و رفتم نشستم روی صندلی و سیروس یه كم باهام حال و احوال كرد، بعد آقایی كه روزنامه را ورق می زد به سیروس قول داد این بار كه اومد، فیلم چرخ و فلك فردین رو بیاره تا سیروس ببینه. آخرش هم یه چیزی گفت كه خدایی اش خیلی بهم برخورد؛ راستی سیروس! این هنر هم حرفه خوبیه ها... جون تو جمع كن بریم بازیگر شیم. تا كی می خوای مو كوتاه كنی؟ یا خود من تا كی باید یخ بفروشم؟ هان؟ مگه همین ده نمكی از كجا شروع كرد؟ تا چند وقت پیش راجع به استقلال - پیروزی فیلم می ساخت. حالا برو اگه بهت امضاء داد! واقعا هنرمند شده واسه خودش ما شاء الله.

كارد به استخوانم رسیده بود. شروع كردم به تحلیل سینمای قبل از انقلاب و بعد جدا كردن عرصه هنری سینما از عرصه تجاری سینما. كلی سعی كردم تا بهش حالی كنم هر فیلمی كه خیلی می فروشه ربطی به خوب بودن فیلم به لحاظ هنری و تكنیكی نداره و با عصبانیت بهش گفتم: مثلا خود شما حضرت عباسی واسه ادای دین به دفاع مقدس و اون حماسه رفتید سینما یا چیز دیگه؟

مرد یخ فروش نگاهی تحقیر آمیز بهم انداخت و گفت: والا...من خودم جنگ نبودم ولی واقعا احترام می ذارم به ماجرای جنگ... اما خدایی اش فیلم رو بیشتر به خاطر خندیدن و دور هم بودن رفتیم دیدیم... شما دیدی فیلم رو؟ گفتم: بله. مرد یخ فروش با خنده گفت: خدایی اش دیدی اونجا كه اسیرا لیلی را می خوندن چه قدر با حال بود؟ خدا بیامرزه آغاسی رو...

سیروس كلافه شده بود از تكون های سرم، ولی من اصرار داشتم كه حرفم رو به كرسی بنشونم. گفتم: نگاه كن... همش داری از طنز فیلم حرف می زنی... از لودگی اش. اینها چه ربطی به جنگ داره؟ چه ربطی به سینما داره؟ اینها رو كه توی تلویزیون هم می تونیم ببینیم.

سیروس حرفم رو قطع كرد و گفت: البته خود ایشون هم تو كار فیلمبرداری هستن. فكر كنم بازی مازی هم می كنه. حرف سیروس عصبانی ترم كرد اما كم كم حس می كردم كه دارم آب تو هاون می كوبم. توی مردم ما این قدر نوستالژی آبگوشت زیاده كه به سینما هم سرایت كرده، جدا كردن مردم از سینمای عامه پسند مثل جدا كردن پیرمردها از آبگوشته.

مرد روزنامه به دست گفت: ای بابا! شما جوونا هم سرتون درد می كنه واسه بحث كردن با ما بزرگترها. بعد یه چیزایی راجع به مشكلاتش با پسرش گفت كه یادم نمی یاد چی بود. خلاصه پول سیروس رو دادم و اومدم خونه. رفتم جلوی آیینه، دیدم سیروس كلی جاپا گذاشته و حسابی موهامو خراب كرده. به كله پر موجم نگاه می كردم و از ذهنم پلان های اخراجی ها می گذشت و بوی آبگوشت از آشپزخانه مان می آمد.

 

 

سریال جدید مهدی فخیم‌زاده همزمان تدوین می‌شود

مهدی فخیم زاده
مهدی فخیم زاده

تصویربرداری مجموعه تلویزیونی بازپرس ساخته مهدی فخیم‌زاده در حالی ادامه دارد كه آشا محرابی به تازگی جلوی دوربین رفته و تدوین اولیه پروژه نیز توسط یاسر انصاریان آغاز شده است. تصویربرداری ششمین ساخته مهدی فخیم‌زاده در تهران ادامه دارد.

محرابی در این مجموعه ایفاگر نقش مینا است. لیدا عباسی بازیگر نقش فخری، اردشیر تفتی در نقش آیتی دیگر بازیگرانی هستند كه بازی آنها اخیر در این مجموعه شروع شده است. پیش از این رویا نونهالی، مهدی میامی، انوشیروان فاطمی، لیلا برخورداری، امیر رضا دلاوری، محسن افشانی، عمار تفتی و... جلوی دوربین رفته اند به زودی نیز بازی مهدی فخیم زاده در نقش قدرت و محمود پاك نیت در نقش بازپرس در این مجموعه شروع خواهد شد.

مهدی فخیم زاده
مهدی فخیم زاده

بر اساس این گزارش همزمان با انجام مراحل تصویر برداری، تدوین اولیه مجموعه هم توسط یاسر انصاریان شروع شده است. تصویرداری سریال بازپرس حدود 10ماه در تهران ادامه دارد. این مجموعه كه در 26 قسمت 50 دقیقه ای به تهیه كنندگی رضا انصاریان در گروه فیلم و سریال شبكه دو سیما تهیه می شود، داستان ساكنین یك مجتمع مسكونی را روایت می كند كه پیدا شدن جسدی در آنجا زندگی هریك از ساكنین این مجتمع را تحت الشاع خود قرار می دهد. منبع

 

 

محمدرضا شجریان از پروژه باغ هنر بم كنار كشید

محمدرضا شجریان
محمدرضا شجریان

محمدرضا شجریان درباره‌ی پروژه‌ی باغ هنر بم اعلام كرد: «ماه‌هاست که توان ما به جای پیشبرد پروژه به رفع حاشیه‌ها و مشکلات برخاسته از آن معطوف شده است. من دیگر توان مقابله با این همه موانع و دشواری‌های ناروای ایجادشده را ندارم. حال که مقامات استان تمایلی برای حضور من و همکارانم ندارند، توصیه حافظ بزرگ را عمل می‌کنم که فرمود: «ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»

استاد آواز ایران در متن نامه‌ای كه خطاب به ریاست شورای اسلامی شهر بم، یعقوب دریجانی نوشته است: «احتراماً همانطور که استحضار دارید به دنبال زلزله مهیب و دلخراش بم، اینجانب براساس احساس وظیفه ملی و انسانی همچون سایر هم‌میهنان و انسان‌دوستان جهان برای کمک به مردم رنج‌دیده بم آمدم. از آنجایی که اهالی بم خود بهتر از نیازها و شرایط زندگی سخت آگاه بودند، موضوع را با آنها در میان گذاشتیم تا بر اساس نیازی که تشخیص می‌دهند، اقدام کنیم. جناب آقای دکتر اسماعیلی ریاست محترم وقت شورای شهرستان بم معتقد بود که در حال حاضر بازسازی روحیه مردم در اولویت است و هنر می‌تواند شور زندگی را مجدداً به آنان بازگرداند. لذا درخواست کرد، کمک فقط به ساخت یک بنای فیزیکی منحصر نشود و آن را محدود به یک دوره زمانی خاص نکنیم.

با مشورت‌های دیگران سرانجام ایده تاسیس باغ هنر بم شکل گرفت تا نهادی باشد برای پژوهش، آموزش و اجرای فعالیت‌های هنری تا از این طریق طراوت و شادابی را به فضای اجتماعی و فرهنگی بم بازگرداند. گرچه می‌دانستیم کاری دشوار، زمان‌گیر و پرهزینه در پیش است اما وقتی نیازهای منطقه را دیدیم، با همه سختی‌های پیش رو، پا به میدان نهادیم. می‌دانستیم کاری چنین بزرگ به همت جمعی پیش می‌رود. از این رو، موضوع را با جامعه هنری و فرهنگی در میان گذاشتم و در خانه هنرمندان که همه نهادهای صنفی هنری حضور دارند، مساله مطرح شد و جلساتی را با نهادهای مختلف هنری برگزار کردیم.

هم‌چنین موضوع را با افکار عمومی در میان گذاشتیم تا هر کس که تمایل دارد، گامی در این کار انسان‌دوستانه بردارد. دوستان مطبوعاتی به ویژه خبرنگاران جوان نیز تلاش کردند موضوع را در افکار عمومی زنده نگه دارند و آتش این میل هم‌چنان فروزنده بماند.

هنوز هم وقتی به یاد می‌آورم که چگونه هم‌میهنان ما از نقاط دور و با وجود شرایط سخت زندگی‌های اقتصادی خود، آنچه را در توان داشتند، عرضه کردند، به شوق می‌آیم.

برای آن که این پروژه نه در قالب یک فعالیت و کار شخصی بلکه به صورت نهادی پیش رود، همکارانی از میان تخصص‌های مختلف برگزیده و شورایی برای سیاست‌گذاری باغ هنر بنا شد تا کار با خرد و همت جمعی پیش برود. سیاست محوری ما پیشبرد پروژه از طریق مشارکت مردم بود و به جستجوی روش‌های تازه‌ای بودیم که توان نهادهای مستقل و نیروی مردمی را به کار گیرد و این خود آزمون تجربه‌ای بود که می‌توانست در پروژه‌های دیگر هم سودمند باشد. تجربیات سودمندی در باره مشارکت مدنی به ویژه با نهادهای هنری و انجمن مهندسین کشور داشتیم که به موقع خود و به منظور تدوین روش‌های مشارکت، منتشر خواهیم کرد.

این شعله کوچک رفته رفته آتشی شورانگیز شد. نقطه آغاز این کار با حدود 400 میلیون تومان که از محل برگزاری کنسرت‌ها و فروش دی وی دی‌های آن شکل گرفت. با کمک‌های مالی جمع‌آوری شده تا کنون بیش از یک میلیارد تومان در باغ هنر هزینه شده است. اگر بخواهیم کارهای داوطلبانه‌ای را که بدون چشم‌داشت مالی و به اعتبار اعتماد انجام‌ شده، به این مجموعه اضافه کنیم، ارقام آن بسیار بیش از این خواهد شد. پروژه باغ هنر بم با چنین همتی و تنها با استفاده از امکانات مردم انسان دوست و هنر پرور ایران زمین مراحل پیشرفت را پشت سر گذاشت. شورای شهر بم، طبق توافقنامه‌ای زمینی به وسعت 14 هکتار (بخشی از پارک 22 بهمن) را برای تاسیس باغ هنر بم تحویل ما داد. در مرحله نخست 30 هزار متر مکعب خاکبرداری شد و سپس عملیات ساخت سازه آغاز شد و تا کنون 3200 متر از سازه مدرسه، 1400 متر کتابخانه و 1400 متر نگارخانه (در مجموع 6000 متر از 8000 متر) تکمیل شده است. اهل فن می‌دانند که تکمیل سازه به ویژه با رعایت معیارها و استانداردهای ضدزلزله نیازمند انجام چه مراحل مقدماتی است و شرح تفصیلی آن از حوصله این نامه خارج است. بزودی گزارش تفصیلی اقدامات انجام شده را از طریق رسانه‌های گروهی در اختیار قرار خواهیم داد.

شاید گمان شود چنین کاری بدون سختی‌های متعارف اداری پیش رفته است. گرچه همواره از لطف و همکاری کارکنان اداری برخوردار بوده‌ام اما قواعد اداری چندان هم که تصور می‌رود، سهل و ساده نبود. اخذ مجوز اجازه حفر چاه اختصاصی برای باغ هنر، تعیین مرز آن با پروژه همجوار و اموری مانند این- که اعضای پیشین شورای شهر در جریان آن بوده‌اند- خود ماجرایی طولانی و پرفراز و نشیب است.

فعالیت‌های انجام گرفته را به اختصار گفتم تا جنابعالی و همکاران محترمتان در جریان این کار قرار گیرید و بدانید که این کار فقط با توان مردم و نیروی عشق به مردم پیش رفته است. شور و شوق من و همکارانم و همه کسانی که دست یاری ما را فشردند، وصف‌ناپذیر است. روزی از همه این عزیزان و به‌نام یاد خواهم کرد ولی مجال را مغتنم شمرده و از شادوران مهندس بهاءالدین ادب یاد می‌کنم که با وجود بیماری سخت در واپسین لحظات عمر گرانقدر خود، شورمندانه و پرامید تلاشی چشمگیر کرد و نهادهای مختلف مهندسی را گردآورد تا ما را همراهی کنند و این عزیزان هنوز نیز در کنار ما هستند.

وصف ماجرا گفتم تا بگویم بعد از این همه، وقتی سازمان‌های رسمی و دولتی به میدان آمدند، چگونه آبی سرد بر روی این آتش ریختند. شرح این ماجرا گفتم تا بگویم که چگونه کاری را که عشق رهنمون گشت، روحی سرد و اداری به خاکستر کشاند.

ما در نظر داشتیم در آن خطه از سرزمین ایران عزیز، کاری فرهنگی و اجتماعی انجام دهیم و ساختمان و کالبد تنها زمینه‌ و بهانه‌ای بود. اما نگاه سرد اداری، کالبد را اصل گرفت. من و همکارانم در این پروژه و جامعه هنری که دست یاری مرا فشرده بودند، برای تاسیس یک بنا نیامده بودیم بلکه می‌خواستیم توان فرهنگی و هنری جامعه را به بم بیاوریم.

استحضار دارید که دولت در جلسه مورخ 3/10/1386 با حضور نماینده ویژه رییس جمهور در ستاد راهبری و سیاست‌گذاری بازسازی بم به استناد اصل یکصد و بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و با رعایت تصویب نامه شماره 59544 ت 37662 . ه مورخ 18/6/1386 مبلغ ششصد میلیون تومان برای تکمیل فاز اول باغ هنر بم تخصیص داد.

حسب درخواست اداری، پیمانکار مورد اعتماد خود را برای انجام این کار معرفی کردیم، کسی که سال‌های متمادی است در تمامی ساخت و سازهای مردمی که انجام آن را توفیق داشته‌ام، بی‌چشمداشت خدمت کرده است. اما طی فرایندی که مسئولان باغ هنر بم هرگز از آن اطلاعی نیافتند، با خبر شدیم مقامات استان بدون توجه به تناسبات اداری و جایگاه حقوقی، پیمانکار دیگری را که تاکنون در جریان هیچ یک از مراحل نبوده‌ است، انتخاب کردند. پیمانکار اعزامی نیز با حمایت مقامات استانی در محل طرحی که پیمانکار منصوبه از طرف اینجانب در آن مشغول به کار است، حضور می‌یابد و بدون موافقت با ما و بی‌توجه به الزامات فرهنگی و اجتماعی پروژه و فارغ از ملاحظه رنجی که برای برافراشتن این بنا مصروف شده، دست به ساخت و سازهای غیرمرتبط و خارج از طراحی‌های مهندسی پروژه زده که تنها به اختلال روال امور منتهی شده است.

طی جلساتی که با برخی مقامات اداری استان در تهران داشتیم و بر اساس مذاکرات متعددی که همکاران اینجانب با مقامات داشته‌اند، از آنان خواستیم به نحوی تصمیم بگیرند که این کار انسان‌دوستانه مختل نشود و مطابق روال طراحی شده، پیش برود. بارها به آنان متذکر شدم که ما را «ساختمان‌ساز» نپندارند و به این بیاندیشند که من و دوستانم برای انجام کاری فرهنگی و هنری با مشارکت اهالی فرهنگ و هنر این دیار به این عرصه آمده‌ایم. ساختمان تنها نماد یک آغاز است و نه پایان آن. به آنان فلسفه شکل‌گیری این کار را که بر اساس مذاکرات اولیه با جناب آقای دکتر اسماعیلی ریاست محترم وقت شورای شهر بم مطرح شده بود، یادآور شدیم. متاسفانه به دلیلی که بر ما آشکار نیست، این سخنان شنیده نشد و ‌هم‌چنان هم نمی‌شود. من هیچ‌گاه این همه میل به کمک و اصرار برای تحمیل یک پیمانکار به رغم اختلال در روال امور را درنیافتم.

ماه‌هاست که توان ما به جای پیشبرد پروژه به رفع حاشیه‌ها و این مشکلات برخاسته از آن معطوف شده است. من دیگر توان مقابله با این همه موانع و دشواری‌های ناروای ایجاد شده را ندارم. حال که مقامات استان، تمایلی برای حضور من و همکارانم را ندارند، توصیه حافظ بزرگ را عمل می‌کنم که فرمود.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از آنجایی که از ابتدا با شورای محترم شهر بم طرف بودیم، اکنون نیز رسماً این پروژه را به همان شورا تحویل می‌دهیم. اسناد مربوطه را هم متعاقبا تقدیم شورای شهر خواهیم کرد. به منظور احترام به اعتماد مردم، نسخه‌ای از گزارش مالی و عملکرد پروژه هم به افکار عمومی تقدیم خواهد شد. در اینجا مجال نیست از همکارانم و کسانی که دست یاری ما را فشردند، به نام یاد کنم. در گزارش عملکرد پروژه، به اعتماد این عزیزان و مردم همراه ادای دین خواهم کرد.

آنچه ما را به این وادی کشاند، عشق و دین به مردم بم بود. هم‌چنان رنج این عزیزان را در یاد دارم و هر بار که فرصتی دست دهد، آن را به یاد خواهم آورد تا فراموشی، میل به «انسان بودن» را در ما از میان نبرد. به مردم بم هم می‌گویم که هم‌چنان بر میثاق دوستی و مهر هستم و برای برنامه‌های فرهنگی و هنری که بنا بود در باغ هنر به اجرا درآید، به موقع پا به میدان خواهم گذاشت. منبع

 

 

جهانگیر فروهر فعالیت هنری را از هجده سالگی شروع كرد

زنده یاد جهانگیر فروهر
زنده یاد جهانگیر فروهر

جهانگیر فروهر پدر لیلا و همسر فرنگیس، در سال ۱۲۹۵ در شهر اصفهان متولد شد. فعالیت هنری خود را در زمینه تئاتر از هجده سالگی شروع كرد. همچنین بازی در سینما را از سال ۱۳۴۵ با فیلم گنجینه سلیمان كاری از عزیز رفیعی آغاز كرد. در سال ۱۳۷۰ جایزه ی تقدیر نقش دوم مرد برای فیلم (خانه ی خلوت) را از جشنواره ی فیلم فجر دریافت کرد. وی در سال ۱۳۷۶ فوت كردند.

در فیلم های که با لیلا فروهر همبازی بود عبارت اند از: گل خشخاش، رابطه ی جوانی و شب آفتابی. سریال هایی که ایشان بازی کرد، گلهای آفتابگردان، فکر پلید، خانه ی شماره ی ۱۳ و امام علی بود. منبع

 

 

سیمین غانم، از گذشته تا هنوز

سیمین غانم
سیمین غانم

آرش نصیری: من به خانواده‌ام قول داده بودم كه خیلی از مسایل را رعایت كنم و كردم. خانواده من خیلی متعهد بود و سختگیر...

لابد این مساله مهمی بود برای دختر جوانی كه به دنیای موسیقی حرفه‌ای وارد می‌شود آن هم در آن شرایط قبل از انقلاب. باید بیشتر از هر چیزی برایش شخصیت اجتماعی و فردی‌اش مهم باشد و آنچه باعث می‌شود همیشه به عنوان یك گزینه جدی موسیقی جدی باقی بماند. من همیشه در كادر بسته كار كرده‌ام. یعنی موسیقی و موزیك و هنر خوانندگی برای من آنقدر عزیز و محترم بود كه به خودم اجازه نمی‌دادم در هرجا و موقعیتی آن را ارایه كنم. مگر جاهایی كه می‌دیدم واقعا سطح بالایی دارند یا خیریه است و اینطور چیزها. راستش من به صورت شغل و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمی‌كردم، دوست نداشتم.

این روال را هنوز هم ادامه می‌دهد. می‌گویند پیشنهادهای زیادی از كمپانی‌های رنگارنگ و پرزرق و برق آن طرف آب‌ها دارد اما همه آنها را رد كرده است با وجود آنكه اینطرف به هر حال با محدودیت‌های فراوانی دست به گریبان است. می‌رود كانادا به دختر و نوه‌هایش سر می‌زند و آنجا و اینجا در برابر وسوسه‌های پول و شهرت بیشتر مقاومت می‌كند و بعد بر می‌گردد به همین خانه؛ خانه اول. آنجا كنسرت می‌دهد و شاهد آن است كه آهنگ‌هایش همیشه و همه جا زمزمه می‌شود. نمی‌شود كه بماند. می‌رود كه برگردد. می‌گوید: من ترجیح می‌دهم برای دل‌هایی كه اینجا هستند بخوانم. من می‌خواهم برای دل‌های اینجا مایه آرامش باشم. مردم را دوست دارم اما شما می‌دانید كه من در همه عمرم تحت تاثیر این نبودم كه بروم دنبال برنامه‌های آن‌چنانی. من ترجیح می‌دهم یك زندگی آرام و بی‌دغدغه داشته باشم و برای مردم خودم بخوانم. به علاوه همه اینها من با خیریه فیروزنیا همكاری می‌كنم. اینها تعدادی از خانم‌های خدمت‌گزار هستند كه زندگی‌شان را وقف این كار كرده‌اند. خیلی قدم‌های مثبت بر می‌دارند و بنابراین همكاری‌ام را با این خیریه ادامه دادم. این را به همه چیزهای پرزرق و برق دیگر ترجیح می‌دهم.

فریدون شهبازیان یك آهنگ ساخته بود كه شعرش را فرهاد شیبانی گفته بود. دعوت كرده بود از این ستاره تازه دنیای موسیقی آن روزها كه بیاید در استودیو بل كه آهنگ تازه‌اش را بخواند و این مربوط است به سال حدود 54. قبل از آن البته این ستاره جوان دو آهنگ دیگر هم خوانده بود كه مثل توپ صدا كرده بودند. اولین آهنگی از او كه شهره خاص و عام شد، آهنگ قلك چشات بود كه فریبرز لاچینی ساخته بود روی شعری از سعید دبیری. آن موقع مثل این روزها میزان فروش به صورت عددی مشخص نبود اما به مدت دو سال هیچ آهنگی روی دست این آهنگ نیامد. بعد هم‌نفس‌را خواند كه آن هم از ساخته‌های فریبرز لاچینی بود  روی شعری از شهیار قنبری و حالا رفته بود در استودیو بل كه گل گلدون من را اجرا كند.

پدر رئیس دارایی شمال بود. البته بعدها به كار تجارت مشغول شد ولی آن موقع رئیس دارایی بود و از تهران منتقل شده  بود  به تنكابن و اینطور بود كه فرزندش سیمین همانجا متولد شد. در میان طبیعت سبز متولد شد و عاشق طبیعت باقی ماند. حدود هشت سالش بود كه برگشتند تهران. از همان كودكی صدایش خوب بود و در جشن‌های كوچك مدرسه و خانواده می‌خواند تا اینكه در آموزشگاه‌های كشور در دوره دبیرستان مسابقه‌ای گذاشتند و او در سراسر كشور اول شد. بین دختران جوان در مدرسه مسابقه می‌گذاشتند و كسی كه خوب سنتور می‌زد، پیانوی خوبی می‌زد و یا صدای خوبی داشت انتخاب می‌شد و برنده‌ها را می‌بردند اردو و اینطور بود كه او هم خواند و اول شد. البته خودش می‌گوید این اول شدن از نظر تكنیك خواندن نبود بلكه از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و این جور چیزها بود كه اول شد.

مثنوی بشنو از نی چون حكایت می‌كند را خوانده بود در دستگاه افشاری. آن موقع هفده سالش بود. بعد  رفت به هنرستان آزاد موسیقی نزد استاد مرحوم محمود كریمی. دیپلمش را گرفته بود. مدتی كار كرد و بعد  از آن دعوت شد به رادیو و تلویزیون با این قید كه قولی را كه به خانواده داده  بود یادش بماند. خودش بیشتر از همه تشویق اطرافیان و علاقه شدید خودش را دلایل عمده پیشرفتش می‌داند و اینكه یكی از اشخاصی كه خیلی تأثیر داشت در زندگی من استاد حنانه بود. ایشان خیلی به من می‌گفتند كه هر سبكی كه خواستی می‌توانی بخوانی. من هم از این فرصت استفاده كردم و آن زمان ترانه قلك چشات را خواندم. موسیقی ایرانی را خیلی دوست داشتم ولی برای اینكه كارم محدود نباشد سعی كردم  تعادل را حفظ كنم و موسیقی پاپ را هم كار كردم. البته فكر می‌كنم موسیقی‌ای كه من می‌خواندم شبیه پاپ‌های امروزی نبود و حداقل هم شعر و هم آهنگ سطح بالایی داشت.

استاد حنانه البته این را هم به او گفته بودند كه تو می‌توانی هم اپرا كار كنی، هم موسیقی ایرانی. صدایت چیزی است بین شرق و غرب. هر سبكی كه بخواهی می‌توانی كار كنی. اینطور بود كه موسیقی هر لحظه برایش جدی‌تر شد و علاوه بر استاد محمود كریمی پیش استاد حنانه سلفژ و تكنیك‌های موسیقی را كار كرد و خودش هم به كمك نوارهای مختلف تكنیك‌های مختلف را تمرین می‌كرد. شده بود خواننده  و در رادیو و تلویزیون می‌خواند و بعد قلك چشات را خواند كه گفتیم كلی سر و صدا كرد. البته این اولین آهنگی نبود كه می‌خواند. در تلویزیون كلی ترانه و آواز خوانده  بود كه الان آنها را چندان به یاد ندارد. یك مدت موسیقی ایرانی كار می‌كرد و چند آهنگ خواند اما آنها آن طوری نبود كه دلش می‌خواست. راضی‌اش نكرده بود  و بعد كه رفت سمت موسیقی پاپ سعی كرد كه با بهترین‌ها كار كند. از مرحوم استاد تجویدی چند آهنگ خوانده است؛ از مهندس همایون خرم و دیگران. اما آن گل گلدون من چیز دیگری بود. هنوز هم چیز دیگری است. آن موقع كلی سر و صدا به پا كرده بود اما خودش معتقد است كه این ترانه در دهه‌های بعد جایش را بیشتر بین مردم باز كرد. بسیاری مادران هستند كه به من می‌گویند ما این ترانه را به عنوان لالایی برای فرزندانمان می‌خوانیم كه بخوابند. بسیاری از دختران و پسران جوان می‌گویند كه با آن ترانه عشق‌شان را ابراز كرده‌اند. به هر حال این ترانه‌ای بود كه باب طبع پیر و جوان بود و البته به مرور جا باز كرد و در اذهان مردم باقی ماند.

نمی‌توانست كنسرت بدهد و رسیده بود تا سال هفتاد و هفت. بیست سال در جمع نخوانده بود. اجازه گرفته بود كه برای خانم‌ها كنسرت بدهد در سینما صحرا. وقتی وارد صحنه شد گریه‌اش گرفته بود. سالن پر بود و حتی روی زمین هم نشسته بودند. پشت درها هم غلغله بود. وقتی لب باز كرده بود كه گل گلدون من را بخواند همه با او همراهی می‌كردند. بیشتر از همه وقتی متاثر شد كه جوان‌ها خط به خط ترانه را با او می‌خواندند و این پایان بیست سال سكوت بود.

وقتی نمی‌توانست بخواند، این قضیه زیاد اذیتش نمی‌كرد. اینها را خودش می‌گوید. می‌گوید: زیاد پایبند شهرت نبوده و نیستم. با نخواندنم هم خیلی عادی برخورد كردم. بیشتر وقتم را گذاشتم  در كارهای دكوراسیون و باغ. یك تكه زمین در لواسان بود كه گرفتیم و درختكاری و كارهای دیگرش را انجام می‌دادیم. احساس كمبودی نمی‌كردیم تا اینكه دوباره مجوز دادند. موسیقی برایم حیاتی نبود. برای اینكه من از درون احساس كمبود نمی‌كردم. درونم پر بود از عشق به خدا، طبیعت و همه چیز. احساس كمبود اینجوری نكردم تا اینكه زمان گذشت و فضا باز شد و دوباره مجوز دادند. البته نه برای تك‌خوانی.

در همان دوران شهرتش ازدواج كرد. هر بار كه برایم موقعیتی پیش می‌آمد كه ازدواج كنم همه مخالف خواندنم بودند. آن موقع مثل الان نبود و شرایط مساعد نبود ولی من معتقد بودم كه باید  با كسی ازدواج كنم كه با كار موسیقی من مخالف نباشد. بعد به شوهرم تعهد دادم كه حریم همه چیز را حفظ كنم و كردم. من خودم شخصا از درون آدم متعهدی هستم و خیلی قانون‌گرا و لذا مسائل را رعایت می‌كردم. از خیلی مسائل گذشتم. چك سفید می‌آوردند به این عنوان كه هر چقدر می‌خواهی بگیر ولی بیا در فلان جا بخوان ولی من هرگز این كار را نكردم. من به خانواده قول داده بودم. البته قبل از اینكه ازدواج كنم كه اصلا اجازه نداشتم بروم. بعد از ازدواج رفتم و به همسرم قول دادم همه چیز را رعایت می‌كنم. موسیقی در كنار زندگی‌ام قرار دارد. همیشه هم همینطور بودم. موسیقی برایم خیلی گرامی و عزیز است و من دوست ندارم كه به عنوان حرفه از آن استفاده كنم. زندگی اول و موسیقی هم در كنارش.

اینجا كنسرت می‌دهد و می‌رود ونكوور به دختر و نوه‌هایش سر می‌زند. سال گذشته در رشت، شیراز و تهران كنسرت برگزار كرد. همه جا با استقبال بی‌نظیر روبرو شد. در تهران كنسرتش قرار بود تمدید شود كه نشد. برای كاستش هنوز مجوز نگرفته است. در ماه گذشته هم در تهران كنسرت برگزار كرده است و در كنسرتش فریبا جواهری پیانو زده و خانم آزاده ویولن و سارا احمدی دف را نواخته و خانم دكتر پرستو شرقی گویندگی كرده است. كنسرت می‌دهد. از مادرش پرستاری می‌كند. به ونكوور می‌رود كه تنها دخترش فرسین و نوه‌های دوقلویش تنها نمانند. همین چند وقت پیش بود كه از دیدار عزیزانش بر می‌گشت.

به نوه‌های هشت‌ساله‌اش راز و شاهد گفته بود كه وقتی از  ایران می‌آید برایشان چه چیزی سوغاتی بیاورد؟ راز گفته بود: مامان سیمین، از ایران برایم از این كفش‌های دوقلویی كه زیرش چرخ دارد بیاور. اینجا این كفش‌ها خیلی گران است شاهد گفته بود: چیزی نمی‌خوام فقط از ایران یك  CD سیمین غانم بیار...